داستان از اینجا شروع میشه که من یه دوست داشتم که میخواست خودشو واسه ی امتحان ورود به دانشگاه یا همون کنکور آماده کنه به بخاطره همین می رفت کتاب خونه اونجا بهتر می تونست درس بخونه.این دوست من اسمش امید بود یه روز که امید میره کتاب خونه خیلی اتفاقی میخوره به یه دختر ازش  معذرت خواهی میکنه میره میشینه شروع میکنه به درس خوندن. روز بعد که امید میاد کتات خونه باز همون اتفاق میفته ولی این بار دختره میخوره به امید. امید میگه مثل اینکه ما باید هر روز بخوریم به هم خلاصه ......... میرن شروع میکنن به درس خوندن چند هفته ای  میگذزه امید تونست کم کم با دختره دوست بشه با گذشت زمان اونا شدن عین دو تا خوب هر روز همدیگه رو می دیدن و تو درس خوندن کمک هم میکردن اسم دختره هم پریا بود امید یه روز که پریا رو نمیدید کلافه میشد دوست داشت همیشه ببینش خلاصه یه مدت گذشت. امید کلافه شده بود دیگه نمیدونست چکار کنه یه روز نشست پیش خودش خیلی فکر کرد. امید عاشق پریا شده بود ولی خودش نمیدونست تا اینکه اومد به من گفت: که این جور چیزی واسم پیش اومده منم بعد از شنیدن حرفاش بهش گفتم تو کم کم عاشق پریا شدی. دوست داری همیشه کنارش باشی، دوست داری هر کاری که میخوادو واسش انجام بدی، یه روزکه نمیبینیش کلافه میشی درسته گفت: آره همینطور که میگی حالا چکار کنم منم بهش گفتم برو بهش بگو که چه حسی داری. خلاصه امید تصمیم گرفت که به پریا بگه چه حسی داره . . . . . . . .

به دلیل زیاد بودن متن شما می تونید داستان رو به صورت کامل دانلودکنید 

دانلود به صورت word 2007

دانلود به صورت PDF

پسورد : dastaneeshgh-tanha.blogfa.com

اگه شما نتونستید با اینترنت اکسپلورر دانلود کنید از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید