ساعت حول و حوش هشت شب بود كه صدای زنگ در خانه؛ خانه ی اجاره ای جمع و جور و نقلی فتّاح؛ توی گوش هایش، پیچید و اورا از جا كند.

تاریكی، كم كم، حیاط كوچك و پردارو درخت خانه را در بر می گرفت. حوض چهارگوش وسط حیاط، پر از آبی بود كه عبور نسیم خنكی، موج های كوچك قشنگی، روی سطح آن، به وجود می آورد. فتّاح، راهروی باریك بین حیاط و در را نه با عجله كه با نوعی حیرت، طی كرد. حدّاقل برای آن شب، هیچ كس را به خانه ی جمع و جور، كهنه و خاك گرفته اش و صد البتّه، اجاره ای اش، دعوت نكرده بود.

در را كه باز كرد، حیرتش، صد چندان شد. دختری هفده هجده ساله؛ ظریف و خواستنی ولی رنگ پریده و بسیار بی حال و وارفته؛ را پیش رویش، دید. یك كلاسور رنگ و رو رفته را توی بغلش گرفته و با صدایی كه انگاراز ته چاه در می آمد و با مختصری اشك و آه، همراه بود، به فتّاح گفت كه از همسایه های چند كوچه آن ور تر است و امشب در خانه شان، دعوا شده و از خانه، بیرون زده و حالا، جایی برای ماندن ندارد و چند قصّه ی راست و دروغین كه وسط مغز فتّاح نشست و بالاخره، قانعش كرد به دختر غریبه، اجازه دهد شب را در خانه ی اجاره ای دانشجوئی عزب، به صبح برساند.

طوری حرف زد كه فتّاح، جیكش در نیامد. كلمه ای برای مخالفت، پیدا نكرد. امّا چیزی كه برای یك لحظه، موهای تنش را سیخ كرد، این بود كه احساس كرد، پاهای دختر، روی زمین، قرار ندارد و طرف مقابلش، درفضای داخلیِ راهروی منتهی به حیاط، توی هوا می لغزد و پیش می رود.

      

داخل اتاق كه شدند، تمام باور های عجیب و غریب فتّاح، برگشت. برای این كه سوسن خانم، با خوشرویی، كمكش كرد شامی درست كنند و دورهم بخورند و آن وقت كه وقت خوابیدن شد، فتّاح، كلید تنها اتاقش را به میهمان ناخوانده اش، بدهد و جسم خسته و داغانش را در كف سنگی آشپزخانه، خیلی به سختی خواب كند و از اتّفاقاتی كه در چند متری اش، می گذشت، بی خبر باشد.

صبح كه از خواب بیدار شد، دید كلید روی در اتاقش است و از دختر، خبری نیست. آهی كشید و از این كه دزدی به مال زاغارت و دانشجوئی اش، زده، غرق آه و حسرت شد و سمت اتاق، هجوم آورد. امّا همه چیز، سر جایش بود، الّا سوسن خانم، كه دركمال بی سرو صدایی، خانه را ترك كرده بود.

آن روزِ فتّاح، كلّا" در دانشكده و مشغول سرو كلّه زدن با هم كلاسی هایش، گذشت و فقط برای چند لحظه، تصویری گنگ و خیلی مبهم از سوسن، توی ذهنش، پیدا شد و به سرعت، مسیر گم شدن را در پیش گرفت.

آن شب، تصمیم گرفته بود، برای شامش، نیمرو درست كند، امّا هنوز تخم مرغ ها را توی روغن، نشكسته بود كه صدای زنگ خانه، درجا میخكوبش كرد. در عین ناباوری، باز دختررا دید كه سر افكنده و خجل است و دنبال كلماتی است كه توجیه كننده ی مراجعه ی دوباره به خانه ی فتّاح، باشد.

فتّاح، بی هیچ قصد غلط اندازی، به سوسن خانم، اجازه داد، وارد خانه اش، شود و این بارهم، شام را دورهم بخورند و از دانشگاه و درس و مدرسه، صحبت كنند و سپس وقت شام شود و این بار، رحیه ی همیشه كنجكاو فتّاح بجنبد و پاور چین و پاورچین تا حیاط برود و از پشت پرده ای كه گوشه ی كمی كنار رفته اش، نمای كوچك و ناواضحی به داخل اتاق با در قفل شده اش، می داد، تصاویری را ببیند كه خون را داخل رگ هایش، منجمد كند.

دختر انگاركه روی چیزی تمركز داشته باشد، به جایی روی دیوار روبرویی، خیره شده و چیزی را كه به گوش فتّاح، نمی رسید، می گفت.

امّا فتّاح در عجیب ترین شكل ممكن، دید سوسن، قصد كندن مانتویش را دارد كه نه به خاطر دید زدن و هیز بازی كه به خاطرادامه ی ماجرا، راغب شد، لخت شدن دختر را ببیند. امّا آن چه جلوی چشمانش، نقش بست، باعث شد، زانوهایش سست شود و پشت پنجره، كف حیاط، ولو شود و با صورتی رنگ پریده، به شاخ و برگ چند درخت قدیمی خانه كه با وزش باد، تكان می خوردند، نگاه كند.

فتّاح جای گوشت و پوست سفید و قشنگ و رویایی دختر، فقط هوا را دید. از دست یا پا و یا شكم و هر عضو دیگربدن سوسن، هیچ خبری نبود. خیلی به سختی و در حالی كه می خواست بر ترسی كه تمام وجودش را در بر گرفته بود، غلبه كند، سرش را بالا آورد و در حالی كه سوسن، هنوز چراغ را خاموش نكرده بود، به داخل اتاق، نگاهی انداخت. این بار سوسن، زیر لحاف بود و تمام برجستگی های بدن ظریف و ترد و تازه اش، از جلو چشم های از حدقه درآمده ی فتّاح، دور نمی شد. از طپش وحشتناك قلب فتّاح، اصلا" كم نمی شد.

برای محكم كاری و برای آن كه به نوعی احتیاط كه شرط عقل بود، برسد، بی هیچ سرو صدای متفرّقه ای، سمت در حیاط رفت ودر را قفل كرد. حالا، صبح فردا، سوسن خانم، باید حتما" ازفتّاح اجازه می گرفت و بعد، خانه را ترك می كرد.

امّا این حركت، هیچ وقت، اتّفاق نیفتاد. دخترك، دوباره گذاشته و رفته بود. از بالای در رفته یا قفل در را باز كرده یا كلید داشته، هیچ چیز معلوم نبود. امّا او رفته بود. فتّاح، عین برق گرفته ها، شده بود. از این كه مسخره اش كنند و هیچ كس، حرفش را باور نكند، تصمیم گرفت به هیچ كدام از دوستان هم كلاسی اش، قضیه را نگوید و در عوض، یك كلاسش را نرود و ازآن دور و اطراف، بخصوص تنها دبیرستان دخترانه ی آن طرف ها، راجب سوسن خانم، تحقیق كند و كلكی، سوار كند كه من دایی دختری با نام سوسن هستم و پدر و مادرش، من را فرستاده اند تا از وضعیت تحصیلی اش، بپرسم.

كه نزدیك بود، فتّاح را با تیپا از مدرسه بیرون بیندازند كه تو چطور دایی دختری هستی كه یك سال پیش، توی یك سانحه ی تصادف، از بین رفته و زیر خروارها خاك، خوابیده و دستش، از دنیا، كوتاه شده است. و جمله ای با این مضمون از مدیره ی دبیرستان كه " برو عمو، برو خدا روزی تو، جای دیگه ای بده. این جا، جای دختر بازی نیس!"

و ترس، دیگر ول كن فتّاح نبود. از این كه در مسیرروح دختری تازه در گذشته، قرار گرفته، بر خود لرزید وتا خود شب، خیابان ها را متر كرد و آخرسرخسته و كلافه، به خانه بازگشت و از این كه هیچ آشنایی ندارد تا شب را خانه ی آن ها بگذراند و از این كه ورود احتمالی حالا دیگر، روح سوسن، هر شبی غیر از امشب، می توانست، اتّفاق بیفتد، غرق ناراحتی و دلواپسی شد و به انتظار شنیدن زنگ در، ثانیه ها را شمرد و دقیقه ها را پیگیر شد.

دل توی دلش، نبود. یكسره، قدم می زد. می رفت داخل حیاط و برمی گشت به داخل اتاق. با چیزهایی كه فتّاح در مورد میهمان غریبه اش، همان روح كذائی، دیده بود یا احساس كرده بود، بعید می دانست در رویارویی با سوسن، خودش را نبازد و خودش را دچار مشكلی نكند. تصمیم گرفت، وقتی صدای زنگ را شنید، در را باز نكند امّا وقتی فهمید روح ها از هر دیوار و دری، به راحتی عبور می كنند، تصمیم گرفت با خوشرویی به استتقبال میهمانش، برود.

صدای زنگ را نه برای یك دفعه بلكه برای چند بار، آن هم به صورت ممتد، شنید. انگار یكی انگشتش را روی شاسی زنگ گذاشته بود و حالا حالاها، قصد نداشت بی خیال صدای گوشخراش زنگ شود.

عاقبت فتّاح با كلّی ترس و دلهره، پشت درحاضر شد و زمانی كه برای ندای خفه و گنگ "كیه" كه از ته حلقش، خارج شد، جوابی نشنید، در را باز كرد.

 

چیزی كه می دید، در باورش می گنجید. از صورت صاف و سفید سوسن، انگار آتش بلند می شد. چشم هایش را تنگ كرده و با خشم عجیبی، در حالی كه سرخی پررنگی، تمام سفیدی اش را گرفته بود، به فتّاح، نگاه می كرد. این بارهیچ كلاسوری در بغلش نبود. نگاه به نگاه شدند و خیلی به آرامی، لبخند كم رنگی، گوشه ی لب های سوسن نشست. لبخندی كه به راحتی، تیزی دندان های بلند نیشش را نمایان ساخت و به همان اندازه، فتّاح را در گیجی و كرختی ناشی از دیدن ترسناك ترین صحنه ی زندگی اش، به جا گذاشت.

فتّاح مقابل هجوم ناگهانی طرف عصبانی اش، هیچ حركتی نكرد. نمی توانست حركتی بكند. به شدّت دست و پا بسته بود. وقتی دو دندان نیش سوسن، تمام رگ و پی و گوشت گردنش را درید و شروع كرد به مكیدن خون داغ و تر و تازه اش، بازهم چیزی نفهمید. امّا شروع كرد به دست و پا زدن و به خود پیچیدن...

فتّاح عاقبت از خواب پرید و با ترس و لرز، شروع كرد به پاك كردن عرق نشسته روی پیشانی اش. بازهم كابوسی، سراغش آمده و باز هم او را از خواب، پرانده بود. امّا این بار، وضعیت، فرق داشت.

وقتی از جلوی آیینه، عبور می كرد، با دیدن تصویرش، نزدیك بود از ترس، بمیرد. جای دو سوراخ كوچك و كبود، تازه و هنوز دردناك، روی گردنش، بود.

 فتّاح، بیهوش شد.