داستان لباساتو در بیار الان میام
مظفر برعکس اسمش خیلی لاغر و نحیف بود ... هر وقت اونو می دیدم با خودم می گفتم الانه که بیفته و بمیره ...
تو یکی از عروسی ها جواد کسی که کار بارش تو تهران بود داشت از تهران تعریف می کرد .. از بزرگیش و اتفاقات داخلش ... مظفر هم سر و پا گوش بود ...
جواد از همه همه کس می گفت تا رسید به موضوعی که همه انگشت به دهن موندن ...( جواد می شناختم آدم خالی بندی بود )جواد گفت الان تو تهران مردایی هستند که بخودشون می رسن و می رن تو خیابونای بالای شهر همینجور کنار خیابون منتظر میمونند و بعد خانم های پولدار با ماشین های آنجنانی اونا رو سوار می کنند و می برند با اونا ...... و صبح که میشه دو یست تا سیصدهزار تومن اونا کاسب می شن ... 
مظفر با صدای بلند گفت : نه!!!! ...
جواد اره ...
مظفر بااینکه خیلی لاغر بود صدای کلفتی داشت .. گفت : دروغ می گی ... تو خودت دیدی؟
جواد از صدای ناهنجار مظفر خندید و گفت : آره بابا کافی بری توی خیابون قیطریه جلو پارکش وایسی دو سوته تو رو سوار می کنند و می برند ...
مظفر گفت : منم برم منو سوار می کنند و پول هم می دن 
جواد نیشخندی زد و آره بابا از خداشون .. تو که حتما سیصدتمونی کاسب میشی 
لبخندی گوشه لب مظفر گیر کرده .. رفت توی فکر و خیال پردازی ...
.
.

یه مدتی مظفر را نمی دیم یکی دو هفته بعد از اون عروسی
یه روز اونو کنار دریادیدم روی نیمت بالا سد موج نشکن نشسته ...

رفتم جلو ... سلام کردم
مظفر مظفر همیشه نبود ... یه نگاهی بمن کردو گفت سلام
دست روشنه اش گذاشتمو (استخون کتفش تو دستم بود ) بعد کنارش نشستم
خوبی مظفر ؟
مظفر بعد نیستم
گفتم خوبم نیستی ... راستی کجا بودی نبودی؟ ...
بمن نگاهی کرد و گفت تهران ..
با تعجب گفتم تهران
گفت آره ... یادته شب عروسی میلاد جواد چی می گفت ؟
کمی یاده از تهران می گفت
گفت اونجایی که گفت در مورد زن های پولدار
گفتم بابا تو مگه جواد و نمی شناسی اونه یه خالبنده بعد مثه برق گرفته بریده بریده گفتم تو بخاطر حرف های چرت جواد رفتی تهران ؟!!
سرشو پایین انداخت و گفت : آره
تو هم رفتی کنار خیابون وایسادی
مظفر آره
با تعجب گفتم : کشی هم تو رو سوار کرد
مظفر گفت : ساعت 2 بعداز ظهر رسیدم تهران بعد رفتم اونجایی که جواد گفته بود
گفتم خوب بقیه ...
ادامه داد دو سه ساعتی اونجا کنار خیابون ایستادم ماشین های مسافر کشی زیادی جلو پام ترمز می زند اما من نگاهشون نمی کردم
بهش گفتم زن هایی که جواد حرافشون و می زد چه دیدی برات وای نیاستادن
گفت نه اما دیدم یه ماشین مد بالا داره دنده عقب می آد خوب نگاه کردم یه زن با عینک دودی رانندش بود .. جلوم ایستاد و شیشه رو پایین کشید و زل زد بمن
کمی خجالت کشیدم ته دلم خوشحال شدم ...
خانمه در ماشین باز کردو گفت بشین ... کمی مردد بودم اما سوار شدم و سلام کردم ... خانمه یه نگاه چپ انداخت چیزی نگفت ... من هم گفتم خوب حالا می ریم خونه ایی جایی اونجا باهم صبحت می کنیم ... یه نیم ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به برج بلند ... سوار بر آسانسور طبقه 23 پیاده شدیم ...
خانمه در خونه و باز کرد و من برد تو اتاق گفت : شلوار و پیراهنت رو در بیار من الان می آم ... در و بست و من توی دلم عروسی بود ... فقط لباس زیر تو تنم بود و منتظر خانمه بودم حتی دل دل می کردم اونارم در بیارم که ...
دیدم در باز شد ...
با تعجب گفتم : خوب ...
دیدم یه پسره هفت هشت ساله اومدن تو اتاق ...
گفتم :چی ... یه پسره ؟!
اره بابا با خودم گفتم :
خدای من این پسره کیه ..
خجالت کشیدم تو خودم جمع شدم پشت سرش خانمه اومد تو گوش پسره رو گرفت با صدای بلند گفت 
: فرزاد ببین این آقاهه رو ... خوب نگاه کن ... ببین چقدر لاغره ... حالا تو غذا نخور نگاه کن تو هم ا مثه این مرده لاغر مردنی می شی 

بعد پسرشو از اتاق بیرون کرد و بمن گفت:
لباستو بپوش بیست هزار تومن از کیفش بمن داد و گفت : برو
می دونی اون لحظه خدا را شکر کردم ... 
خیره به مظفر گفتم چرا 
گفت اگه همه لباسمو در می اوردم چی ... 
گفتم اره بخدا جای شکر داره 
دیگه طاقت نداشتم 
زدم زیر خنده و مظفر هم شروع کرد بخندیدن