تبلیغات
داستان های جذاب و خواندنی
منوی اصلی
داستان های جذاب و خواندنی
داستان کوتاه ، داستان عاشقانه ، داستان جذاب ، داستان جدید


  • آموزش عکاسی ، آموزش کامپیوتر 

    دانلود بازی موبایل ، دانلود نرم افزار !

    همه و همه در وبلاگ من !

    آخرین ویرایش: جمعه 3 شهریور 1396 04:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دانلود آهنگ چه بخوای چه نخوای از بهنام بانی
    با بهترین کیفیت 320
    دانلود آهنگ چه بخوای چه نخوای از بهنام بانی
    برای دانلود به ادامه ی مطلب بروید
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 شهریور 1396 12:04 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • ✔️داستان(فرشته و شیطان)

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • داستان تجاوز پسر7 ساله به دختر 18 ساله
     زن هق هق می‌كرد و اشك می‌ریخت . وقتی دلیل آن همه بی‌تابی و درد را پرسیدم. با نگاهی كه شادی فرسنگ‌ها از آن فاصله داشت گفت: «باورتان می‌شود كودك هفت ساله به جرم مزاحمت برای نوامیس محاكمه شود؟ پسرم ساسان زندگی ما را سیاه كرد. او بچه آدم نیست، بچه شیطان است. دیگر حاضر نیستم حتی یك روز او را نگه دارم. هیچ شباهتی با بچه‌های عادی ندارد. »و بعد كه آرام‌تر شد، تعریف كرد: بقیه در ادامه ی مطلب ...
    آخرین ویرایش: شنبه 25 شهریور 1396 01:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»
    حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟»
    جوان گفت: «آری.»

    حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.»
    جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟»
    حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
    جوان گفت: «آری.»
    حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.» 

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • عکاس : امیر خسروی | Photo by : Amir Khosravi


    گوش کن ...
    خاموش ها گویاترند، در خموشی های من فریادهاست ...
    فریدون مشیری
    عکاس : امیر خسروی

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 مهر 1393 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بازهم شعر کوچه ولی این بار همراه عکس بنده.
    عکاس : امیر خسروی
    مکان : گیلان، صفرابسته
    برای دیدن عکس در سایز بزرگ روی آن کلیک کنید 


    بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
    همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
    شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
    در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
    باغ صد خاطره خندید،
    عطر صد خاطره پیچید:

    یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
    پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
    تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
    من همه، محو تماشای نگاهت.

    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشۀ ماه فروریخته در آب
    شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ
    یادم آید، تو به من گفتی:
    ـ «از این عشق حذر كن!
    لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
    آب، آیینۀ عشق گذران است،
    تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
    باش فردا، كه دلت با دگران است!
    تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»
    با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم
    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
    نتوانم!
    روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
    چون كبوتر، لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

    باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
    اشكی از شاخه فرو ریخت
    مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

    اشک در چشم تو لرزید،
    ماه بر عشق تو خندید!
    یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه كشیدم.
    نگسستم، نرمیدم.
    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
    نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .
    بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

    آخرین ویرایش: سه شنبه 25 شهریور 1393 05:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
    همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
    شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
    در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
    باغ صد خاطره خندید،
    عطر صد خاطره پیچید:

    یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
    پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
    تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
    من همه، محو تماشای نگاهت.

    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشۀ ماه فروریخته در آب
    شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ
    یادم آید، تو به من گفتی:
    ـ «از این عشق حذر كن!
    لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
    آب، آیینۀ عشق گذران است،
    تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
    باش فردا، كه دلت با دگران است!
    تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»
    با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم
    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
    نتوانم!
    روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
    چون كبوتر، لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

    باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
    اشكی از شاخه فرو ریخت
    مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

    اشک در چشم تو لرزید،
    ماه بر عشق تو خندید!
    یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه كشیدم.
    نگسستم، نرمیدم.
    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
    نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .
    بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
    آخرین ویرایش: سه شنبه 12 فروردین 1393 02:05 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .
     
    از آنجا که مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی بدردت خواهد خورد.
     
    باربر جوان که تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسیس را قبول کرد. باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.
     
    کمی که راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بین راه یکی یکی سخنانت را بگوئی.
     
    مرد خسیس کمی فکر کرد. نزدیک ظهر بود و او خیلی گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنکه سیری بهتر از گرسنگی است و اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است ، بشنو و باور مکن.
     
    باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای این مطلب را می دانست . ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحتها بهتر از این باشد.
     
    همینطور به راه ادامه دادند تا اینکه بیشتر از نصف راه را سپری کردند . باربر پرسید: خوب نصیحت دومت چه است؟
     
    مرد که چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود فکر کرد کاش چهارپایی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . یکباره چیزی به ذهنش رسید و گفت : بله پسرم نصیحت دوم این است ، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مکن.
     
    باربر خیلی ناراحت شد و فکر کرد ، نکند این مرد مرا سر کار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت.
     
    دیگر نزدیک منزل رسیده بودند که باربر گفت: خوب نصیحت سومت را بگو، امیدوارم این یکی بهتر از بقیه باشد. مرد از اینکه بارهایش را مجانی به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر کسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مکن
     
    مرد باربر خیلی عصبانی شد و فکر کرد باید این مرد را ادب کند بنابراین هنگامی که می خواست صندوق را روی زمین بگذارد آنرا ول کرد و صندوق با شدت به زمین خورد ، بعد رو کرد به مرد خسیس و گفت اگر کسی گفت که شیشه های این صندوق سالم است ، بشنو و باور مکن.
     
    از آن‌ پس، وقتی‌ کسی‌ حرف بیهوده می زند تا دیگران را فریب دهد یا سرشان را گرم کند ، گفته‌ می‌شود که‌ بشنو و باور مکن.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 آذر 1392 01:07 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • 1

    چهار دانشجو و استاد زرنگ
    چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.
    روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.
    سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند.
    مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:
    که دیشب به یک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچرمیشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش واین بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این ۴ نفرازطرف استاد برگزار بشه،
    آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند
    استاد عنوان می کنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال میل قبول می کنند.
    امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:
    ۱ ) نام و نام خانوادگی؟ ۲ نمره
    ۲ ) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸ نمره
    الف) لاستیک سمت راست جلو
    ب) لاستیک سمت چپ جلو
    ج) لاستیک سمت راست عقب
    د) لاستیک سمت چپ عقب
    .
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...